با خدا دعواش شده بود ... باهاش قهر میکنه و میره تو رختخوابش چند قطره اشک میریزه صبح که بلند میشه مامانش بهش میگه دیشب خواب بودی ندیدی چه بارونی میومد


+1ساعت دیگه ... !

+هه بعضیا واس من حسابی زدن به برق . . . !بیخیال باو

+هیچکس جز خودم واسم مهم نی حتی شما دوست عزیز ... !

+دوباره تظاهر ... تظاهر ب خوب بودن دیگه خسته شدم

+و دیگر هیچ